دست خودم نیست ، پیدایشم همینجوریه
کلاً مزخرف هستم ، هم خودم ، هم دلم
جدیداً نه می بینم ، نه می شنوم
خیلی خستم ، صدامم خسته ست ، مثه گوشام ، مثه دستام
از حرف زدن خستم ، از شنیدن ، حتی تایپ کردن
میدونی ...
نــچ ! ، نمی دونی...
هنوز خیلی چیزا رو نمی دونی غریبه
یعنی می دونی ولی نمی خوای باور کنی
راستی ... این روزا دارم می شکنما
"ع ی ب ی" نداره ... تو بخند ... منو غمام یه جور باهم کنار میایم
اگه خوب گوش کنی می تونی صدای منو دلمو بشنوی
گوش کن ...
ولش کن ، گوش نکن ..
می دونی ... روزگار همیشه اونجوی که ما می خوایم پیش نمی ره
راه خودشو میره ... حالا یه عده هلاک بشن براش مهم نیست
میگه به جهنـــم ... به درک ... به منم گفته
میدونی ، میخوام کم کم چیزایی که دور و برم می بینم باور کنم
میخوام بهشون عادت کنم ، شاید عادت کردن راهی باشه برای علاج
شایدم نه
راستی ! ساعتم دو روزی میشه که خوابه
وقت نمی کنم باتری شو عوض کنم ، شایدم کلا دیگه عوض نکنم
وقتی خواب باشه بیشتر دوسش دارم ، ولی دوس دارم همیشه دستم باشه
این روزا خودمم مثه ساعتم هستم
زمان داره می ره ، ولی من نمی رم ! هر دو مون گیر کردیم روی ساعت 6
دیگه نمی خوام بیشتر از این بزرگ شم ...!!
نمی دونم وقتی که این همه زجر می کشم ، یه روز می شه وقت لذت بردن ؟
میدونی غریبه ...
تا حالا شده یه جایی گیر کرده باشی که پشت سرت همه پل ها خراب شده باشه
جلو تم هیچی پیدا نباشه ... هر لحظه امکان سقوط داشته باشی ...
از قدم برداشتن بترسی ... حتی یه قدم !
ولی می خوام عبور کنم ، می خوام پا بزارم روی همه خواسه هام
کاشکی میشد با تو عبور می کردم ، ولی شاید از تو هم عبور کنم
منطقی که فکر می کنم مغزم سوت می کشه ، دلم نمی خواد منطقی فکر کنم
از منطقی فکر کردن بدم میاد ، از حرف حساب هم بدم میاد
میدونی کلا از بچه گی بدشانس بودم ...
همیشه بدبیاره من بودم ... همیشه آخره من بودم ...
اون از اون دانشگاه لعنتی... اون از .........
میدونی ... بدبختی با من زاده شده .... کاریشم نمی شه کرد ....
باید تا آخر عمرم تحملش کنم ... شایدم باید باهاش دوست باشم...
آخه چی بهت .............
مگه اشکای منو
مگه دردای منو
مگه خنده های پر مرگه منو نمی بینی ؟ پس ، چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟