تبليغاتX
عروسک من

عروسک من

شعر

اینا از حمید مصدقه

 

                                 

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

 

مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

- آغاز گردان !

***


من ندانم كه كيم

من فقط مي دانم

كه تويي،

شاه بيت غزل زندگيم

***


وقتي از قتل قناري گفتي

دل پر ريخته ام وحشت كرد .

وقتي آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا مي پيچد

از تو مي پرسيدم :

- (( به كجا بايد رفت ؟

 

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

 

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد

- (( در قفس طوطي مرد

(( و زبان سرخش

(( سر سبزش را بر باد سپرد

 

من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شد از وحشت خويش


دشتهاي آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:33  توسط  م.رضا  | 

اینو همین جوری نوشتم

گر بدین سان باید زیستن پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج کوچه ی بن بست.


گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:16  توسط  م.رضا  | 

نظر بده

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری

بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:47  توسط  م.رضا  | 

زندگی

 زندگی

       چون گل سرخی است  پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:26  توسط  م.رضا  | 

باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ
 چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین. ای کاش به غیر از نوشتن کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید ذره ای از آن را بروز دهم.

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.

ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.

نترس. هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم. برای دیوانگی. برای فرزانگی. برای جاودانگی.

و من به حضور نزدیکم. و به دیدار. و به کنار. در کنارم باش. حتی اگر از من دوری. عزیز دل!

دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی

روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم

فقط باید زمزمه کنم

زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی

کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:18  توسط  م.رضا  | 

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمیخوام تو رو به ما نشون بدم
نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 13:19  توسط  م.رضا  | 

اجب رسمیه رسم زمونه

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

تویه بازاره صداقت کمی ارزانی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:19  توسط  م.رضا  | 

امان از تنهایی

من این عکسو تقدیم میکنم به

تو

میدونم توام مثل این همیشه تو فکرمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:3  توسط  م.رضا  | 

این مطالب فقط ماله یه نفره

البته شماهم بخونیدولی نظر بدین

وقتی یه نفر تا چشم وا میکنه میبینه عاشقه چیکار باید کنه؟

حالا اگه بفهمه فقط عاشق نیست چی؟

تو این دوره زمونه ای که هیشکی معرفت و وفا نداره ما می خایم  یه بار دیگه با هم  این بی اعتمادی یارو

از بین ببریم

از اول هفته ی بعد منتظر مطالبم باشید 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 16:3  توسط  م.رضا  | 

اولین سلام

دوستان سلام

امیدوارم خوب باشیدواین مطالبو که خوندین بهتر بشید

تازه شروع کردم به وب نویسی فقط  به خاطر تو

منتظر بقیش باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:35  توسط  م.رضا  |