بی کسی

شعر
|
وقتی کسی رو دوس داری | |
|
وقتی کسی رو دوس داری حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نیگاش کنی به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی خیلی چیزا رو می شکونی تا دل اونو نشکنی حاضری بگذری از دوستای امروز و قدیم اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم حاضری قلب تو باشه پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت بگه برووووووووو حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی حسابتو؛ حسابی از مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانونو ساده بذاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری تولد دوبارته اسمشو وقتی می بری حاضری جونتو بدی یه خار توی دساش نره حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره حاضری مسخره ت کنن تمام ادمای شهر اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی رو دست مجنون بزنی با غصه ها همخونه شی حاضری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن دیوونه های دوره گرد واسه تو دست تکون بدن حاضری اعتبار تو به خاطرش خراب کنن کار تو به کسی بدن جات اونو انتخاب کنن حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسی نخواد بشینه رو به روت وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داره دیگه به چشمت نمی یاد اگر که ثروتی داره حاضری بشنوی حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که خیلی برات باارزشه حاضری هر روز سر اون با ادما دعوا کنی غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی حاضری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ عاشق بشی اما بازم بگیری دستت یه تفنگ حاضری هر چی گل داریم دونه به دونه بشمری بسوزی از تب نگاش اسمشو وقتی می یاری حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی می گ چیزی نگی گوش بکنی حاضری هر چی که داری بیان و از تو بگیرن پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس وقتی کسی رو دوس داری معنی نمی ده دیگه ترس وقتی کسی رو دوس داری صاحب کلی ثروتی نذار از دستت بره این گنج خیلی قیمتی
|
!!!
.
نوشت و نوشت و نوشت...........
تا اینکه حرفا تموم شد و یه دنیا بغض موند و ........خستگی......
VR:
هنوز فالها رو معنی نکرده بود......احمقانه خودشو قانع کرد......
« بلد نیستم.....»
به همین راحتی....و از سر بازش کرد....!!!!!....
لازم شد که یادش بگیره......یادمه......اون اوایل خیلی سعی میکرد....!!!....اما فقط همون اوایل.....بعد دیگه همه چی رو یادش رفت......جز قایم موشک بازی...!!!!
( درس جدیدی بود....)
بعدتر فهمید که انعطاف نداره......با خودش زمزمه می کرد....:
«YOU'RE UNFLEXIBLE !!!! »
کم کم تموم این چیزا جاشو داد به بی خیالی.... آره.... یاد گرفته بود بخنده....به تموم بچه بازی ها....!!!!
سرش گرم بود با MINUET و MUSETTE ...
وحالا منتظر بود.....منتظر قمار سرنوشت......
بازی ای که ممکن بود هیچوقت روی صحنه نیاد.....
و خسته بود.....خسته بود.....خسته بود
را بروز دهد.
اگر جوانك او را نمیخواست چه؟!
خانوادهاش چه میگفتند؟! تمام فكرش را مشغول كردهبود
احساس گناه میكرد كه تا اين حد به يك پسر علاقهمند است. احساس
نوعی خيانت.
بدون آنكه اين علاقه را به طرز معقولی عنوان كند. تصميم گرفت
معشوقی برای خود بسازد.
يك معشوق ايدهآل كه روزی خواهد آمد و تنها به او فكر كند تا از آن
احساس گناه و يا ترس از نبودن علاقه متقابل رها شود. كه در
واقع میخواست جوانك را فراموش كند.
گرچه هنوز هم در اعماق وجودش او را میخواست
و بالاخره ساخت آن معشوق ايدهآل را و تمام علاقهاش را وقف
معشوق ساختگیاش كرد.
هر روز به او فكر میكرد
تا جوانك را فراموش كند. هر روز هرروز و ...
و از آن روز تمام خواستگارانش را رد میكرد
تا معشوقش, معشوق ايدهآلش بيايد!
آخرين خواستگار, جوانك بود, اما دخترك او را نپذيرفت!
او منتظر معشوقش بود...
خورشيد تيره شد
و ماه سياه شد
چون من عاشق او شدم
و او عاشق من نشد......
