خیلی معذرت
واسه تو
هر جای گریه که هستی
خاطره هاتو نگه دار
تو نمی دونی عزیزم
حال روزگار مارو
توی ذهن آینه بشمار
تک تک حادثه ها رو
خورشید رو از ما گرفتن
شکر شب ستاره پیداست
از نگاه ما جرقه صد تا فانوس یه رویاست
من برای تو می خونم
بهترین ترانه ها رو
دل دیوار رو بلرزون
تازه کن خلوت ما رو
هم غصه بخون با من
تو این قفس بی مرز
لعنت به چراغ سرخ
لعنت به چراغ سبز
مرگ......
هر نفس از دوری ما اندکی کم می شود
عهد تو با جان من اینگونه محکم می شود
گاه گاهی یاد تو می آید و در می زند
یک کبوتر آن زمان در سینه پرپر می زند
در غروبی غم گرفته یا که در صبحی سپید
کاروان آرزوهایم به تو خواهد رسید
می شود با چشم بسته از کنارم بگذری
یا که فانوست شکسته از کنارم بگذری
به او گفتم...
به او گفتم که تنهايم
گفت:ميان کوچه و بازار،اندر جمع اين مردم،به بيکس مانده اي چون،تومجالي نيست جز تنهايي
به او گفتم که دلتنگم
گفت:در اين دنياي تو خالي،به اين نازک دلي چون تو،علاجي نيست جز دلتنگي
به او گفتم که بيمارم
گفت در اين محفل گه رحمت که کوران گشته اند بينا به کافر گشته اي چون تو،شفاعي نيست جز بيماري
به او گفتم که مدهوشم
گفت در اين هوشيار بازار بيرنگي،که بر مي خوار حد خوانند،بر اين چون تو خمار مي،دوايي نيست جز مد هوشي
به او گفتم که مجنونم
گفت در اين هنگامه ي وحشت که مجنون ميکند انکار،عشق جانسوز ليلي را،بر اين ديوانه اي چون تو قراري نيست جز مجنوني
شب بود و هوا سرد
.مرد تنها در بياباني تاريک و بي هيچ رمقي.او بايد مي رفت.اما به کجا؟حتي نميدانست چرا؟!چندين روز بود ديگر خورشيد هم طلوع نميکرد.گويي زمان هم به سکوتي تلخ فرورفته بود.روزها بود گرماي زندگيش،طلوع حياتش و تنها هستي نيستي اش را نديده بود.او خود او را ترک کرده بود.مدتها بود همه حتي زيباي کوچکش نيز اورا ديوانه اي بيش نمي دانستند.اما مرد هرگز پشيمان نبود و همچنان به راهي بي هدف وبي بازگشت ادامه ميداد.به راهي که تنها مقصد ان دوري بود.ديگر مرد مردهاي در کالبدي متحرک بيش نبود.مرد شروع نوشتن کرد.نوشتن نامه اي براي ترانه ي وجودش:سلام بهترين ترانه ي وجودم
من رفتم اما تو ماندي ترانه ي وجودم
.اب شدم تا آتش عشقمان را خاموش کنم چون مي ترسيدم که تو را نيز چون من بسوزاند.من سوختم تا ترانه ي وجود نسوزد.ترانه ي وجود به يا داري به من گفتي ديوانه اي،آري من ديوانه اي عاشق،عاشقي دلباخته و دلباخته اي که وجودش را به تو بخشيد.تو را به ميان بهاري سبز فرستادم در حالي که خود به زمستاني سرد بي هيچ سر پناه رفتم.بمن گفتند بمان و بسوزان،اما من رفتم و سوختم.گفتند در آتش عشق بياميزش،اما به آتش عشق آميختم.حال ديگر زندگي،حيات و ترانه ي وجود ندارم،اماتو داري
....و مرد همچنان نوشت و نوشت
.فرداي آن روز مردم مردي را بي جان در کنار نامه اي يافتند که در نامه تنها يک کلمه نوشته شده بودترانه ي وجود
پشت اين چهره ی خندون
دل هميشه غصه داره
واسه دلخوشی مردم
سر رو سينه ش نميذاره
پشت اين چهره يه رنگ
رنگی مثل رنگ گريه
اما اون روش که به جمع
رنگی مثل فرشته
ميدونی اين چهره نقاب
نقاب سرد زمونه
هر کی صورت روش ميذاره
زخمی با يه بهونه
بدون خیلی غریبم
شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند
برمی گردد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برايت گريه مي کنم صداي هق هق کودکانه ام را ميشنوي آه که هيچگاه ندانستي اگر نباشم نمي تواني مي روم تا وسعت دلتنگي را درک کني تا بفهمي آن زمان که کنارت بودم لحظه ها آنقدر جادويي بود که بي من نمي تواني به حرف من مي خندي فکر مي کني هيچ نمي شود ، اگر من بروم؟ اکنون ببين در برابرت سدي کشيده ام تا از درياي محبتم سيراب نشوي فکر ميکني تا کي طاقت تشنگي را مي آوري؟
برمی گردد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برايت گريه مي کنم صداي هق هق کودکانه ام را ميشنوي آه که هيچگاه ندانستي اگر نباشم نمي تواني مي روم تا وسعت دلتنگي را درک کني تا بفهمي آن زمان که کنارت بودم لحظه ها آنقدر جادويي بود که بي من نمي تواني به حرف من مي خندي فکر مي کني هيچ نمي شود ، اگر من بروم؟ اکنون ببين در برابرت سدي کشيده ام تا از درياي محبتم سيراب نشوي فکر ميکني تا کي طاقت تشنگي را مي آوري؟
بیبینین زندگی رو چه بی وفاست
بیبینین بیبینین رفتن گل چه بی صداست
دست رفاقت نمیدین به دست هم00000 حرف صداقت نمیگین دیگه به هم
باز میگیرین بهونه00000شکوه از این زمونه
کاشکی میشد می گفتیم کاشکی میشد می گفتیم حرفهای عاشقونه
سرم و رو شونت میزاشتم گله بوسه روی موهات می کاشتم
برای هر لحظه حرفی تازه داشتم
برات هر لحظه شعری می سرودم
یکی یکدونه قلب تو بودم00000یکی یکدونه قلب تو بودم
برات روزی صدای ساز بودم
تنین دلکش آواز بودم
میون جمله های عاشقونه 0000منم آنکه برات همراز بودم
برام از عشق عاشقا می گفتی
از عاشق بودن دلها می گفتی
برام از عشق و احساس خدایی
برام از خوبی دنیا می گفتی
نمی دونم چرا از من گذشتی
همه پل ها رو پشت سر شکستی
نمی دونم پر مرغهای عشقو چرا کنج قفس هاشون شکستی
بیا تا عشق و تو چشمات بیبینم 000برات هر چی گل سرخه بچینم
بیا زیر و بم فریاد من شو00000یکی شو با منو همراز من شو
سلام . اين روزها فقط اين بيت رفيق من است:
طاقت فرسودگيم هيچ نيست
در پی ويران شدن آنيم
اگر رنج دل کندن اين همه است کاش رسم دل بستن برافتد
۱
زمين و آسمون رنگ ِ تنت شد
جوونيم دکمهي ِ پيراهنت شد
چرا آهوي ِ چشماتُ ميبندي؟
چراگاه ِ نگاهم دامنت شد
۲
نگاهت ساز ِ تر آواز ِ تر بود
پر از معشوقههاي ِ تازهتر بود
ولي با نسيه نم هم پس نميداد
هميشه کار و بارت بيخطر بود
اینو الکی نوشتم
اگر ابر بودی در انتظار اشکت می نشستم ... اگر خورشید بودی خود را در پرتو.ت گرم میکردم.
اگر خدا بودی خود را در بنده تو می ساختم تا بدانی که دو ستت دارم
ودوستیت را به پای هیچ گوهری نخواهم فروخت ویادت را از خاطره محو نخواهم ساخت
وهمیشه در قلب من جایی داری چون دوستت دارم.
گفتم به مستی رو کنم شاید فراموشت کنم
شاید ندارد بعد از این باید فراموشت کنم
و او رفت............
آنگاه خورشيد سرد شد
و بركت از زمين ها رفت
و سبزه ها به سحرا ها خشكيدند
و ماهيان به درياها خشكيدند
و خاك مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت
شب در همه پنجره هاي پريده رنگ
ماننديك تصور معصوم
پيوسته در تراكم وطغيان بود
و راهها ادامه خود را
در تيرگي رها كردند
ديگر كسي به عشق نينديشيد
ديگر كسي به فتح نينديشيد
و هيچكس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد
در غار هاي تنهايي
بيهودگي به دنيا آمد
خون بوي بوي بنگ وافيون ميداد
زن هاي باردار
نوزاد هاي بيسر زاييدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه اوردند
چه روزگار تلخ وسياهي
نان ,نيروي شگفت انگيز رسالت را
مغلوب كرده بود
پيغمبران گرسنه و مفلوك
از وعده گاههاي الهي گريختند
و بره هاي گمشده
ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشتها نشنيدند
در ديدگان آيينه ها گويي
حركات و رنگها و تصاوير
وارونه منعكس ميگشت
و بر فراز سر دلقكان پست
و چهره وقيح فواحش
يك هاله مقدس نوراني
مانند چتر مشعلي ميسوخت
مرداب هاي الكل
با آن بخار هاي گس مسموم
انبوه بي تحرك روشنفكران ر ا
به ژرفناي خود كشيدند
و موشهاي موذي
اوراق زرنگار كتب را
در گنجه هاي كهنه جويدند
خورشيد مرده بود
خورشيد مرده بود و فردا
در ذهن كودكان
مفهوم گنك گمشدهاي داشت
آنها غرابت اين لفظ كهنه را
در مشق هاي خود
با لكه درشت سياهي
تصوير مينمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دل مرده وتكيده و مبهوت
در زير بار شوم جسدهاشان
از غربتي به غربت ديگر ميرفتند
و ميل دردناك جنايت
در دستهايشان متورم ميشد
گاهي جرقاي جرقه اي ناچيز
اين اجتماع ساكت بي جان را
يكباره از درون متلاشي ميكرد
آنها به هم هجوم مي آوردند
مردان گلوي يكديگر را
با كارد مي دريدند
و در ميان بستري از خون
با دختران نابالغ
همخوابه ميشدند
آنها غريق وحشت خود بودند
وحس ترسناك گنهكاري
ارواح كور و كودنشانرا
مفلوج ساخته بود
پيوسته در مراسم اعدام
وقتي طناب دار
چشمان پر تشنج محكومي را
از كاسه با فشار به بيرون ميريخت
آنها به خود فرو مي رفتند
و از تصور شهوتناكي
اعصاب پير و خسته شان تير مي كشيد
اما هميشه در حوالي ميدان ها
اين جا نيان كوچك را ميديدي
كه ايستاده اند و خيره گشته اند
به ريزش مداوم فواره هاي آب
شايد هنوز هم
در پشت چشمان له شده در عمق انجماد
يك چيز نيم زنده مغشوش
بر جاي مانده بود
كه در تلاش بي رمقش مي خواست
ايمان بياورد به پاكي آواز آ ب ها
شايد ,ولي چه خالي بي پاياني
خورشيد مرده بود
و هيچكس نمي دانست
كه نام آن كبوتر غمگين
كز قلب ها گريخته , ايمان است
آه , اي صداي زنداني
آيا شكوه ياس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد؟
آه , اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صداها
