تبليغاتX
عروسک من

عروسک من

شعر

سلام  شاید این اخرین یادگاریم باشه واست

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار تو بمیرم

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

میمیرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام ای دوست؛ وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 17:34  توسط  م.رضا  | 

غریبه ای که ازارم داد

دست خودم نیست ، پیدایشم همینجوریه

کلاً مزخرف هستم ، هم خودم ، هم دلم

جدیداً نه می بینم ، نه می شنوم

خیلی خستم ، صدامم خسته ست ، مثه گوشام ، مثه دستام

از حرف زدن خستم ، از شنیدن ، حتی تایپ کردن

میدونی ...

نــچ ! ، نمی دونی...

هنوز خیلی چیزا رو نمی دونی غریبه

یعنی می دونی ولی نمی خوای باور کنی

راستی ... این روزا دارم می شکنما

"ع ی ب ی" نداره ... تو بخند ... منو غمام یه جور باهم کنار میایم

اگه خوب گوش کنی می تونی صدای منو دلمو بشنوی

گوش کن ...

ولش کن ، گوش نکن ..

می دونی ... روزگار همیشه اونجوی که ما می خوایم پیش نمی ره

راه خودشو میره ... حالا یه عده هلاک بشن براش مهم نیست

میگه به جهنـــم ... به درک ... به منم گفته

میدونی ، میخوام کم کم چیزایی که دور و برم می بینم باور کنم

میخوام بهشون عادت کنم ، شاید عادت کردن راهی باشه برای علاج

شایدم نه

راستی ! ساعتم دو روزی میشه که خوابه

وقت نمی کنم باتری شو عوض کنم ، شایدم کلا دیگه عوض نکنم

وقتی خواب باشه بیشتر دوسش دارم ، ولی دوس دارم همیشه دستم باشه

این روزا خودمم مثه ساعتم هستم

زمان داره می ره ، ولی من نمی رم ! هر دو مون گیر کردیم روی ساعت 6

دیگه نمی خوام بیشتر از این بزرگ شم ...!!

نمی دونم وقتی که این همه زجر می کشم ، یه روز می شه وقت لذت بردن ؟

میدونی غریبه ...

تا حالا شده یه جایی گیر کرده باشی که پشت سرت همه پل ها خراب شده باشه

جلو تم هیچی پیدا نباشه ... هر لحظه امکان سقوط داشته باشی ...

از قدم برداشتن بترسی ... حتی یه قدم !

ولی می خوام عبور کنم ، می خوام پا بزارم روی همه خواسه هام

کاشکی میشد با تو عبور می کردم ، ولی شاید از تو هم عبور کنم

منطقی که فکر می کنم مغزم سوت می کشه ، دلم نمی خواد منطقی فکر کنم

از منطقی فکر کردن بدم میاد ، از حرف حساب هم بدم میاد

میدونی کلا از بچه گی بدشانس بودم ...

همیشه بدبیاره من بودم ... همیشه آخره من بودم ...

اون از اون دانشگاه لعنتی... اون از .........

میدونی ... بدبختی با من زاده شده .... کاریشم نمی شه کرد ....

باید تا آخر عمرم تحملش کنم ... شایدم باید باهاش دوست باشم...

آخه چی بهت .............

مگه اشکای منو

مگه دردای منو

مگه خنده های پر مرگه منو نمی بینی ؟ پس ، چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 17:22  توسط  م.رضا  | 

شکست شیرین

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر
 
غرورش همه وجودت له شده
 
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی
 
 جز سلام نتونی بگی
 
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور
 
 باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری...
 
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی...
 
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب  بگی: 
 
   گل من باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:23  توسط  م.رضا  | 

من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي عقل دورانديش را
من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درداشنا ديوانه است
ميروم شايد فراموشت كنم
در فراموشي هم اغوشت كنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم ازاد باش
ارزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:21  توسط  م.رضا  | 

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست


خنجر نا مردمی حتی تو دست سایه هاست


وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید


معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست



اما من که آخرین عاشق دنیام


ماهی مونده به خاک و اهل دریام


از همه دنیا برام یه چشمه مونده


چشمه ای به قیمت همه نفسهام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:16  توسط  م.رضا  |